خوش اومدی

خاطره 1

جمعه 27 فروردین 1395 11:36 ب.ظ

نویسنده : Mįşş mąşoųmęh ♡
میخوام براتون خاطره بگم 
آقا ما یه آقا راننده داریم به اسم آقای نایبی 
همش باهامون شوخی میکنه ، تقریبا پسری 18 سالس 
عمش ترانه میزاره (خو اینارا وللش برو اصل مطلب) 
آقا رانندمون به خانم بنی رضی(ناظم دو سر مدرسمون) 
میگه خانم رنگ رضی و همش مسخرش میکنه
ما سه شنبه دم مدرسه بودیم که ترانه را بلند کرد و 
باهاش همراهی کرد ... خانم بنی رضی اومد پیش ماشینمون 
که آقای نایبی یهویی گفت :((رنگ رضی ، رنگ رضی چقد تو پیری 
چقده تو زشتی !! رنگ رضی ، رنگ رضی چقده تو زشتی ))
بعد خانم بنی رضیمون که این صحنه را دید آقا رانندمون را دعوا کرد
میدونم خیلی بی مزه بود ولی خاطره ای نداشتم
آهنگی که اقا راننده گزاشت این بود : 
من این راهو با دخملا خیلی رفتم 
هر وق میبینمشون میاد رقصم 
اما یکمی ازم میترسن 
چون من چیز نخورده مستم 
فقط دوس دارم بکنمشون 
نیس دست خودم اصن 
و ...




دیدگاه ها : Çòmêńţ
آخرین ویرایش: جمعه 27 فروردین 1395 11:45 ب.ظ